سالها پیش که الان من دقیقا" یادم نمی یاد چند صد سال پیش بود ، در یک جنگل دور افتاده و در یک کلبه ی دوبلکس زیبا یه خانم بزی با 3 تا بچه هاش زندگی می کردند . بیچاره خانم بزی چند سال قبل شوهرش رو در یک سانحه ی هوایی از دست داده بود و بیوه شده بود . ( شانس آوردیم که بیوه شده وگرنه باید می گفتیم با 30 تا بچه هاش ، خوب به من چه از قدیم گفتن فرزند کمتر زندگیه بهتر ). خانم بزی مجبور بود از کله سحر تا بوق سگ تو جنگل تاریک بچره تا بتونه به بچه هاش غذا بده . آخه اون بنده خدا سرپرست خانواده بود . هیچ کسی رو نداشت که بهش کمک کنه. بنده خدا خانم بزیه فلک زده ، برادر شوهر هم نداشت که خودشو بندازه گردن اون و سر و سامان بگیره . و در نهایت مجبور بود برای گذران زندگی مثل گاو بچره . خانم بزیه قصه ی ما خیلی خوش سلیقه بود ( خونه زندگیش مثل خونه ی ما که نبود ، خیلی شیک بود . همه ی فرشهاش ابریشم بودند با نقش بز کوهی ، مبلها همه استیل ، لوسترها برنز ) اسم بچه هاش به ترتیب سن ، شنگول ( 8 ساله )، منگول (6 ساله ) و حبه انگور ( 4 ساله ) بودند.

ماشاالله چه بچه هایی با ادب ، فهمیده ، متشخص و از همه مهمتر باهوش . شنگول تو مدرسه ی فرزانگان ( استعدادهای درخشان ) درس می خوند . هیچ بزی به پای شنگول نمی رسید . منگول هم پیش دبستانی بود و حبه انگور می رفت مهد کودک غیر انتفاعیه " غنچه های خر ، گاو، الاغ " . این بچه ها تنها عیبی که داشتند این بود که خیلی شیطون بودند . خانم بزی مدام حرص می خورد و می گفت : شنگول ذلیل بمیری الهی ، کم بالا پایین بپر. منگول درد بی درمون بگیری بچه ، آخه چقدر باید بگم از دیوار صاف بالا نرو . حبه انگور یه دقیقه بتمرگ تا ببینم چه خاکی تو سرم می ریزم آخه....... خلاصه همش باید داد می زد . بیچاره بچه ها سرگرمی نداشتند . پلی استیشنشون که سوخته بود ، تا گیم نت هم که 10 کیلومتر راه بود . تازه با ترفندی که مخابرات زده ، دیگه مزاحم تلفنیه فیل همسایه هم نمی تونن بشن . تو یه لحظه خودتو بزار جای اونا ، فکر کن یه بزی یا بهتر بگم یه بزغاله ای تو شرایط اونا . ببین چقدر دلت می گیره !!! ( وای اینطوری شو یه لحظه ! ای ول بابا ، جل الخالق عجب شباهتی ) بگذریم ، خلاصه یه روز صبح خانم بزی به بچه ها گفت : کوچولوهای من ، من امروز باید برم آرایشگاه ، می خوام ابروهامو تتو کنم ، شما ها تو خونه بمونید و دست به چیزی نزنید !! اگه آقا گرگه هم در زد ، مبادا درو براش باز کنیدا بچه ها گفتند : چشم......... خانم بزی : دیگه سفارش نکنم ها...... بچه ها : چشم دیگه اه هزار دفعه که نباید بگیم آخه ...... خانم بزی : آفرین چه گل هایی دارم من . خانم بزی لباسشو پوشید و روی ماه بچه هاشو بوسید و رفت . وقتی رفت بچه ها خیلی خوشحال شدند شروع کردن به آتیش سوزوندن ، فوتبال بازی کردن و رقصیدن . تو همین حال و هوا بودند که صدای در اومد زینگ زینگ . شنگول رفت آیفون رو برداشت و گفت کیه ؟ .....گرگ : منم ......شنگول : منم کیه؟ .... گرگ : منم دیگه مادرتون غذا آوردم براتون درو باز کنید....... آوردم براتون درو باز کنید....... شنگول : ولی ما که غذا داریم ...... گرگه : خوب داشته باشید ، اینو می زارین تو فریزر ...... شنگول : آخه مامانمون گفته در رو باز نکنیم تازه دست به چیزیم نزنیم ...... گرگه : عجب بز خریه ، می گم من مامانتونم ..... شنگول : اگه ماما نمونی بگو ببینم چند تا النگو دستته ؟ ..... گرگه : 6 تا.... شنگول : هه هه هه ، تو گرگی همون گرگ بزرگی ، ما خودمون آیفون تصویری داریم تازشم مامان ما که 6 تا النگو دستش نیست . گرگه عصبانی شد و فریاد کشید لعنت بر تکنولوژی و بعد سرشوانداخت پایین و رفت . بچه ها شروع کردند به ریش آقا گرگه خندیدن . شنگول گفت : بیایین کلاغ پر بازی کنیم منگول گفت : نه تو داری پارتی بازی می کنی ، نمی شه که همش کلاغ پر ، من می خوام الاغ پر بازی کنیم . حبه انگور گفت : هر دو تون برید گمشید ، نه کلاغ پر ، نه الاغ پر ، بیایید با هم آواز بخونیم . شنگول و منگول بر و بر به هم نگاه کردند ( انگار تا حالا بز ندیده بودند) و به حبه انگور گفتند : باشه موافقیم. حالا چی بخونیم ؟ شنگول گفت : من می خوام کامران و هومن بشم ، منگول گفت : آخه خره تو که یه نفری ، چه جوری می خوای جای 2 نفر بخونی ؟ مثل من باش که فقط می خوام ابی بشم ، حبه انگور گفت : منم می خوام شهره بشم و هر 3 با هم شروع کردند به مع مع کردن . تو این هاگیر واگیر دیدند از بیرون صدا می یاد : - روزنامه ، فوق العاده ، کیهان ، اطلاعات ، همشهری ، ....... خبر داغ : رسواییه فوتبالیست معروف ، روزنامه روزنامه : سفر گلزار به آمریکا ، روزنامه روزنامه.... شنگول گفت : بریم یه روزنامه بگیریم تا از اوضاع سیاسی ، اقتصادی ، علمی ، فرهنگی – هنری جامعه ، آگاه بشیم . شنگول سرشو از پنجره بیرون برد و گفت : آهای پسر یه روزنامه بنداز بالا .... آقا گرگه : مگه چلاقی ، خوب بیا پایین بگیر دیگه ....... شنگول : حالا ببین چه واسه ما قیافه می گیره ها ، خیر سرمون ما یه بار تو عمر شریف و پر فتوحمون خواستیم کار علمی ، فرهنگی – هنری بکنیم ، توی ورپریده نزار........ آقا گرگه : بیا پایین ، کم حرف بزن بابا ، د بیا دیگه یکی بخر دو تا ببر .... شنگول : واستا ببینم چهره ی تو چقدر آشناست !! من تو رو جایی ندیدم ؟ ....... آقا گرگه در حالی که لبخند ملیح می زد گفت : منم دیگه مادرتون ! غذا آوردم براتون ...... شنگول : اگه مادرمونی بگو ببینم چند تا النگو دستته ؟ ....... آقا گرگه : 7 تا ...... شنگول : برو گمشو ، تو گرگی همون گرگ بزرگی ، مادر ما که 7 تا النگو نداشت . آقا گرگه عصبانی شد و در حالی که تو دلش به کاشف طلا لعنت خدا رو می فرستاد ، از اونجا دور شد . حبه انگور گفت : داشتم می خوندم براتون : 2 تا حیوون من و تو ....... زیر بارون من و تو ناگهان صدای زنگ تلفن بلند شد . شنگول گوشی رو برداشت و دید یه صدای نکره ی نتراشیده نخراشیده از پشت خط می گه : شما در قرعه کشی بزرگ شرکت تبرک برنده ی یک دستگاه خود روی سواریه سمند شدید . الان می دم حمید جایزتون رو براتون بیاره دم در و داد زد " حمید " ....... شنگول خیلی خوشحال شد و گفت آدرس دارید ؟ ..... آقا گرگه : من که ندارم ولی حمید داره . شنگول تشکر کرد و گوشی رو گذاشت و هر 3 بزغاله شروع به پایکوبی کردند ( خوش بحالشون ، عجب شانسی داشتن ، اون موقع منه فلک زده ی بخت کور ، 2 ساله منتظرم تا تو قرعه کشی بانک یه ویلا ببرم ، اینجاست که می گن شتر در خواب بیند پنبه دانه ، البته نمی دونم شایدم اینو نمیگن ، یه چیز دیگه میگن ، اصلا به من چه ، من چه می دونم چی میگن ) . خلاصه عزیزان من ، بزغاله ها روی تراس در سکوت مطلق نشسته بودند و چشمشون به جاده خیره شده بود . کم کم از دور یه صدایی شنیدند ، بعله صدای بوق ماشین بود ، انگار حمید عروسیه عمش بود ، یه ریز بوق می زد : بوق بوق بوبوق بوق و صداها نزدیک و نزدیکتر شد . وای خدایا چه سمند ی بود ! سمند سال 89 قهوه ای لیزری ، جون می داد واسه ویراژ دادن تو کوچه پس کوچه های شهرک غرب ، مثلا" بری ایران زمین مثل منگولا هی دور بزنی ، ( اونایی که باید بگیرن من چی می گم ، حتما "خودشون متوجه شدن!!!!!!! ) . خلاصه عزیزان گل من ، جونم براتون بگه که ناگهان حبه انگور هیجان زده شد و با کله به سمت در ورودی دوید ، تا شنگول و منگول بخوان بگیرنش ، اون در رو باز کرد . چشمتون روز بد نبینه حمید که از ماشین پیاده شد ، حمید نبود که ، بعله درست حدس زدید آقا گرگه بود . گرگه پرید حبه انگور رو گرفت و گفت : آی نیم وجبی راست بگو ببینم بالاخره مامانت چند تا النگو داره ؟ حبه انگور که از وحشت 4 ستون بدنش می لرزید گفت : 28 تا دست راست ، 17 تا دست چپ. گرگه در حالی که از تعجب چشمهاش گرد شده بود گفت : بی مادر بمونید الهی ، داغ النگوهاش به دلتون بمونه الهی ...... و گردن حبه انگور را فشار داد . حبه انگور فریاد کشید : آتیش به جونت بگیره ولم کن . گرگه گفت : خفه صدای بچه نیاد و سپس با یه حرکت ناجوانمردانه حبه انگور رو بلعید . شنگول و منگول که این صحنه ی خفن رو دیدند ، خیلی ترسیدند ، به سمت حیاط پشتی خونه فرار کردند ، ولی گرگه از اونها زرنگ تر بود ، پرید و منگول و گرفت : منگول گفت : تو رو خدا منو نخور ........ آقا گرگه : می خورمت .... منگول : آخه من مشکل دارم ، اگه منو بخوری دل پیچه می گیری . ..... آقا گرگه : واسه چی ؟ مشکلت چیه ؟ ...... منگول : آخه من دماغم پره ، اگه منو بخوری مریض میشی بدبخت ، معده درد می گیری ....... آقا گرگه : اشکال نداره ، آلومینیوم ام ژ دارم تو نگران من نباش....... منگول : مطمئنی ؟ خیالم راحت باشه که به سلامتیت لطمه نمی خوره ؟....... آقا گرگه : آره عزیزم ، خیالت راحت ، بهت قول شرف می دم و در کمال متانت و ادب منگول رو بلعید...... وای وای وای چه صحنه ی دلخراش و جگر سوزی بود ، خدا نصیب دشمن آدم هم نکنه ، چه برسه به بز آدم ! منکه طاقت دیدنشو ندارم . خوب داشتم می گفتم : از اونجا که شنگول از همه باهوش تر بود و تو مدرسه ی تیزهوشان زرت و زرت شاگرد ممتاز می شد ، یه فکربکر به سرش زد . پرید رفت تو حموم و تو وان پر از آب دراز کشید . گرگه بدجنس دله همه جا رو گشت و گشت و گشت تا به حموم رسید ، در و باز کرد و دید شنگول تو وان خوابیده ، بهش گفت : ای ول بابا ، نظافت خوب چیزیه شنگول !..... شنگول گفت : منکه شنگول نیستم ..... آقا گرگه : پس کی هست ؟..... شنگول : من سگ ماهیم ....... آقا گرگه : راست می گی ؟ ...... شنگول : کاستو بیار ماست بگیر .... آقا گرگه : دروغ نگو تو شنگولی و پرید شنگول رو با تمام هوش و ذکاوت پنهانش بلعید . بیچاره گرگه ، هم خسته شده بود هم خوابش میو مد و هم دل درد گرفته بود . ولی چون به منگول قول داده بود اول قرصشو خورد بعد یه خمیازه کشید و پرید تو تخت خانم بزی و به خواب خوش فرو رفت . 1 ساعتی گذشت . خانم بزی که خیلی لوند و خوشگل شده بود ، در حالی که تو دلش با خدا راز و نیاز می کرد و می گفت : خدایا بارالها، از سرلطف و کرمت به من حقیر رحم کن و با این قیافه ی جدید یه شوهر دبش و فابریک نصیبم کن . من بز قانعی هستم اهل زندگیم شرایط خاصی هم ندارم ، فقط جوون باشه ، پولدار باشه ، مهندس باشه و از همه مهمتر بی پدر مادر باشه که اصلا" حوصله ی مادر شوهر خواهر شوهر رو ندارم...... به خونه رسید ، دید وای در بازه ، بند دلش پاره شد با دلهره رفت تو و متوجه شد که بچه ها نیستند ، عصبانی شد و گفت : ور بپرید الهی ، داغتون به دلم بمونه الهی ، درد بی درمون بگیرید الهی ، ایدز بگیرید الهی ... دق مرگم کردید ، آخه تا وقتی اون بابای خدا بیامرزتون زنده بود از دست اون و فک و فامیلاش می کشیدم حالا هم که اون به رحمت خدا رفته و شرش از سرم کم شده ، شما ها جوون به سرم کنید . ای خدا ، اینار و هم بکش تا من راحت شم . همینطور که غر غر می کرد صدای خروپف شنید . گوشاشو تیز کرد ، صدا از طبقه ی بالا بود . خانم بزی ترسید ، آسته آسته از پله ها بالا رفت به اتاق خواب رسید ، یکهو چشمش به آقا گرگه افتاد و دید شکمش مثل شکم کبری خانم که پارسال 6 قلو زائیده بود ورم کرده . شصتش ( نمی دونم شایدم سبابش ) خبر دار شد . رفت گوش گرگه رو گرفت و گفت : یالا ای ظالم ، ای نامرد ، ای بدذات بچه هامو پس بده ..... گرگ: دهه زرنگی ؟ نمی دم ، تازه خوردمشون...... خانم بزی : کوفتت بشه الهی ، نده به جهنم به درک اسفل السافلین.خانم بزی به گرگه گفت یالا بچه هامو تف کن گرگه گفت نمی کنم تو هم هر غلطی دلت می خواد بکن . خانم بزی گفت : باشه یادت باشه خودت خواستی ها و ناگهان پرید و طی یه عملیات غافلگیر کننده با شاخهای تیزش کوبید به سر آقا گرگه . آقا گرگه مادر مرده بیهوش شد . خانم بزی اول می خواست قیچی بیاره و شکم گرگه رو پاره کنه ولی با خودش فکر کرد ، تو عصر تکنولوژی که علم پزشکی اینهمه پیشرفت کرده ، هیچ خری بی دلیل عمل باز نمی کنه . در نتیجه تصمیم گرفت گرگه رو لاپاروسکوپی کنه . با دقت هر چه تمامتر شروع به کار کرد ، و بعد از یک تلاش بی وقفه بچه ها رو تک تک از لوله لاپاروسکوپی کشید بیرون . بعد هم 2 تا بخیه به دل آقا گرگه زد و یه گاز استریل کوچولو گذاشت رو زخماش ( آخه چقدر این خانم بزی مهربونه ، درد و بلاش بخوره به جون من و شما ) خلاصه عزیزانم بچه ها بوی گند گرفته بودند . خانم بزی بردشون حموم و حسابی کیسه زد به تنشون و اونا شدند مثل 3 تا بزغاله ی آدم حسابی . دردسرتون ندم ، خانم بزی و بچه ها چون خیلی به بهداشت و حفظ محیط زیست اهمیت می دادند ، گرگه رو انداختند تو کیسه زباله و گذاشتند دم در تا ساعت 9 ماشین آشغالانس ببرتش . بعد از این اتفاق تلخ و جانسوز سالهای سال درکنار هم به خوبی و خوشی زندگی کردند . راستی تا یادم نرفته بگم که خانم بزیه بنده خدا بعد از این ماجرا دماغشم عمل کرد و پوست صورتشم کشید ولی بازم شوهر گیرش نیومد و اشوهری گریه کرد تا چشماش آب مروارید آوردند .